تبليغاتX
کیش و مات - نوشته های بکتاش آبتین
 

 

سلام/ حال همه ی پرنده ها خوب       است/  فقط خیال کوچ پرستوها / گاهی / دستمالم را مرطوب می کند / حالا       حتمن باید از چیزی بنویسم / مثلن خاطره ای ـ رویایی / ویا حتا گلا یه ای/ اما       تا یادم نرفته بنویسم / زمین اینجا کنار من نشسته/  وپاهایش را به       اندازه ی تمام گلیم های جهان / درازتر کرده ! / ومن چقدر نگرانم/ بگذریم/       حالا اگر قرار باشد/  همه ی چیزها را همان طوری که هست / بنویسم/        باید بنویسم / دریا تا بالای قوزک پای من دریاست / و آسمان/  درقیل وقال       پرنده های مهاجر گیج می خورد / ومن چقدر نگرانم/  آه        دریا   موج  / دریا   موج   / دریا           . . . /این حرفها را تا همیشه تکرار کن   / و اصلن       فکر نکن که روزی من /  روی ساحل شنی نوشته بودم / موج ها هیچ جایی نمی       روند/  فقط همدیگر را هل می دهند ! / ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود       و / من که یاد گرفته بودم / دیگر نگران نباشم/ وشب خواب دیده بودم /        دنیا/ به اندازه ی کفش های من  کوچک بود ! /       وبود

 
   

                            

چند روز پيش در وبلاگ يكي از دوستان غزلي خواندم كه مرا به حال وهواي روزهاي قديمي تر برد . البته من سال هاست كه غزل نمي نويسم و شايد دشواري وخود آزاري نهفته در غزل ، كه هميشه گريبانگير من  بود نگذاشت تا به نوشتن غزل ادامه دهم . اما هر چه بود اعتراف مي كنم عدم علاقه ي من به غزل نبود و حالا بعد از گذشت 10 سال هر وقت غزل زيبايي مي شنوم به روزهاي زيباي گذشته برمي گردم . در هر صورت نمي خواهم در حرف زدن اسراف كنم وشما را دعوت مي كنم به خواندن غزلي قديمي . اين غزل در سال 74 نوشته شده ودر كتاب اول من ( وپاي من كه قلم شد نوشت برگرديم ) به چاپ رسيده است .

 

به خواب مي روم اما چه خواب دشواري

بخواب خواب قشنگم ، هنوز بيداري ؟

 

هنوز شعله وري ؟ : آه  راحتم بگذار

صداي خواب در آمد : بخواب تب داري

 

من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولي

نخواستي كه خودت را به خواب بسپاري !

 

فقط خيال تو آمد ولي نه ، بختك بود !

كجاست عينك خوابم عجب شب تاري

 

به روي سينه ي خوابم نشست بختك وگفت :

به چنگ عكس پلنگ پتو گرفتاري !

 

شبيه اينكه شبح باشي ونباشي باز

بجز تويي كه نبودي ،  نبود غمخواري

 

چه خنده دار؛  براي تو گريه مي كردم

چه استغاثه ي خيسي چه شوق ديداري

 

گذشته ي تب و آه و ... گذشته هاي تباه

و روز وشب دو سفيد وسياه تكراري

 

خلاصه قصه ي خواب از سرم پريد وكلاغ

به خانه اش نرسيد و ... بخواب تب داري !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 13:28  توسط بکتاش آبتین  |