چند روز پيش در وبلاگ يكي از دوستان غزلي خواندم كه مرا به حال وهواي روزهاي قديمي تر برد . البته من سال هاست كه غزل نمي نويسم و شايد دشواري وخود آزاري نهفته در غزل ، كه هميشه گريبانگير من بود نگذاشت تا به نوشتن غزل ادامه دهم . اما هر چه بود اعتراف مي كنم عدم علاقه ي من به غزل نبود و حالا بعد از گذشت 10 سال هر وقت غزل زيبايي مي شنوم به روزهاي زيباي گذشته برمي گردم . در هر صورت نمي خواهم در حرف زدن اسراف كنم وشما را دعوت مي كنم به خواندن غزلي قديمي . اين غزل در سال 74 نوشته شده ودر كتاب اول من ( وپاي من كه قلم شد نوشت برگرديم ) به چاپ رسيده است .
به خواب مي روم اما چه خواب دشواري
بخواب خواب قشنگم ، هنوز بيداري ؟
هنوز شعله وري ؟ : آه راحتم بگذار
صداي خواب در آمد : بخواب تب داري
من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولي
نخواستي كه خودت را به خواب بسپاري !
فقط خيال تو آمد ولي نه ، بختك بود !
كجاست عينك خوابم عجب شب تاري
به روي سينه ي خوابم نشست بختك وگفت :
به چنگ عكس پلنگ پتو گرفتاري !
شبيه اينكه شبح باشي ونباشي باز
بجز تويي كه نبودي ، نبود غمخواري
چه خنده دار؛ براي تو گريه مي كردم
چه استغاثه ي خيسي چه شوق ديداري
گذشته ي تب و آه و ... گذشته هاي تباه
و روز وشب دو سفيد وسياه تكراري
خلاصه قصه ي خواب از سرم پريد وكلاغ
به خانه اش نرسيد و ... بخواب تب داري !