تبليغاتX
کیش و مات
 

 

سلام/ حال همه ی پرنده ها خوب       است/  فقط خیال کوچ پرستوها / گاهی / دستمالم را مرطوب می کند / حالا       حتمن باید از چیزی بنویسم / مثلن خاطره ای ـ رویایی / ویا حتا گلا یه ای/ اما       تا یادم نرفته بنویسم / زمین اینجا کنار من نشسته/  وپاهایش را به       اندازه ی تمام گلیم های جهان / درازتر کرده ! / ومن چقدر نگرانم/ بگذریم/       حالا اگر قرار باشد/  همه ی چیزها را همان طوری که هست / بنویسم/        باید بنویسم / دریا تا بالای قوزک پای من دریاست / و آسمان/  درقیل وقال       پرنده های مهاجر گیج می خورد / ومن چقدر نگرانم/  آه        دریا   موج  / دریا   موج   / دریا           . . . /این حرفها را تا همیشه تکرار کن   / و اصلن       فکر نکن که روزی من /  روی ساحل شنی نوشته بودم / موج ها هیچ جایی نمی       روند/  فقط همدیگر را هل می دهند ! / ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود       و / من که یاد گرفته بودم / دیگر نگران نباشم/ وشب خواب دیده بودم /        دنیا/ به اندازه ی کفش های من  کوچک بود ! /       وبود

 
   

 
        
 
                 ( گرداب )
 
گردابم
در من لخت نشو
         غرق می شوی !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:56  توسط بکتاش آبتین  | 


   

 

عكس از : مهرداد عسگري       

                    عكس از : مهرداد عسگري

    

            ( بسم الله بگو )

 

 

هر شب دو گربه ي سياه

برشبم چنگ مي زند

وشانه هاي تو  روي تخت

آرام بالا وپايين مي رود

نمي دانم

شايد داري ابرها را اطو مي كني

يا نه

داري دكمه هاي سفيد شب را مي شكافي ؟

اصلا" نمي دانم     

شايد آب جوش گذاشته اي كه چاي دم كني

بسم الله بگو

مثل مادر كه از اب جوش

ومن كه از گربه ها مي گذرم       بسم الله بگو

هميشه فكر مي كنم

داري فال حافظ مي گيري

وهي داري   در آشپزخانه ظرف مي شويي

بسم الله بگو

وقتي فال حافظ مي گيري و ظرفها را مي شويي

بسم الله بگو

 

اين همه آدم روبروي هم و     اين همه صف

پشت سر هم

حتما"مسافرم كه پشت سرم آب مي ريزي

اما نمي دانم

چرا هي گربه هاي سياه      فرار مي كنند

. . .

 

 

دستان نرم تو بر دهان من و

پيشاني خيس من روبروي كولر

تعبير اين خواب را نمي دانم

اما شهوت چاقويي بي قرار

در دست من     سكسكه مي كند   !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 12:33  توسط بکتاش آبتین  | 


   

 ( روشن است كه شب خاموش است ) 

تونيستي
و روشن است كه شب
خاموش است و چراغ روشن

زنگ مي زند
ساعتي كه در من كوك كرده اي
و شب از تخت بر مي خيزد و من
از تو بر نمي خيزم
از چه حرف مي زنم نمي‌دانم
دست در دست تو داده بودم
كه پا به پاي عصا برگردم
و بي تو
پا برهنه رفته بودم دريا
و در يا پنجره را باز گذاشته بودم كه بيايي
كه رفتي
ومن پا مي‌زدم در خودم
كه اين دو چرخه نايستد
كه ايستاد !

باران مي آمد و
تو مي رفتي
ومن مي دانستم
وقتي كه مقصد تو نيستي
شتاب كوله پشتي و
بي قراري شانه هاي من
از هيچ خياباني نمي گذرد      .
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:12  توسط بکتاش آبتین  | 


   

                 ( و ... رم مي كند خاطرات تو از من )

صداي تورا نه

عطر تو را بخاطر دارم

ورم مي كند خاطرات تو ازمن

وتو

وحشي ترين اسبي كه هي . . .

من از اين اسب و اين سواري

پايين افتاده ام

صداي شيهه مي آيد ومن

از لهجه ي عطري كه در خاطراتم است

دنبال حيواني مي گردم كه در كودكي

خود را گم كرد و رفت

برگشت ندارد اين ماجرا

واين همه ستاره ي بي مورد

بيهوده در شب شيهه مي كشند

نمي دانم من سر گيجه دارم

يا اين كره اسب وحشي در سرم دور مي زند

مي چرخم گيج مي روم

ونمي دانم كي از اين چرخ وفلك

وبازي كودكانه اسب وحشي

پياده مي شوم .

..................................................................

دیروز این شعر رو تو وبلاگ گذاشتم ورفتم سراغ کارهای عقب افتاده ای که می بایست انجام می دادم .( بعد از یک ماه مرخصی بدون حقوق ، چند تا کار الکی داشتم که هنوزم دارم ! )خلاصه امروز اومدم سری به وبلاگ بزنم که با تذکر آیین نامه ای دوستان مواجه شدم . بله ظاهرن این شعررا قبلن  در پست ۲۵ مهر ثبت کرده بودم . بخاطر همین بی ضرر ندیدم نوشته ای را که چند سال پیش برای زلزله ی بم نوشته بودم ،با احترام به روح بلند عزیزان از دست رفته ، برای شما  بنویسم .

هواپيماي نظامي آنتانف بم را به مقصد تهران ترك مي كند . روبروي من آقاي دكتر ديميتريوس و همسرش كه اهل يونان هستند نشسته اند . كنار آنها خانم زوينا بودا نماينده NGO پاريس كتاب مي خواند . فرشيد ابراهيمي با يكي از مسئولين پرواز مشغول صحبت كردن است . به همه افرادي كه در هواپيما نشسته اند دقت مي كنم چهره افرادي كه در اين هواپيما نشسته اند با چهره هاي شاداب و خندان مسافران پروازهاي ديگري كه داشته ام اصلا" قابل مقايسه نيست . هواپيمابه سوي تهران مي رود اما دل هاي همه كساني كه در اين هواپيما هستند از بم بيرون نرفته است .

كاميون هاي كمك هاي مردمي كيش در بندرلنگه از كشتي خارج مي شوند من و فرشيد در كاميون جلوئي در حال حركت هستيم . راننده و كمك راننده اي كه با آنها همسفر هستيم محمد آقا شيرماهي و حاج علي آقا ابروييان نام دارند . اهل بروجرد هستند و صفا و صداقت لرستان را با خود همراه دارند . محمد آقا شعر مي خواند از زندگي گله مي كند و . . . حاج علي آقا اهل عرفان است آدم دنيا ديده اي است . كم حرف مي زند و بيشتر گوش مي كند . در طول مسير يكسره صحبت از زلزله است و ماتم بعد از آن . شب از نيمه مي گذرد و حرف ها در خود محو مي شوند . آرام آرام به بم مي رسيم و كم كم عمق فاجعه نمايان مي شود . از بم تنها نامي باقي مانده و پاره آجرها در خاك فرو رفته اند . غبار همه شهر را فرا گرفته و وقتي ماشين ها حركت مي كنند فكر مي كني همه شهر را مه شديدي پوشانده است . باران نم نم مي بارد و بوي باران با خاك تو را ياد شعر زيباي منزوي مي اندازد  .

خاك باران خورده آغشته است با بوي تن ات

باد بوي آشنا مي آورد از مدفن ات

زنده اي در هر گياه تازه كز خاك ات دمد

گر چه مي دانم كه ذره ذره مي پوسدتن ات

در شهر سكوت غمگيني وجود دارد

صف هاي طويل نانوائي هاي سيار ، صف هاي طويل دستشوئي ، حمام ، صف هاي طويل كنسرو لوبيا ، صف هاي طويل ، آجر ، خشت ، خاك و صف هاي طويل اجسادي كه تا چند روز پيش شادمان و خندان به زندگي خود مشغول بودند . ياد مرگ مي افتم . دغدغه اي كه هر لحظه در زندگي انسان است . ياد زندگي مي افتم و دوباره زندگي باعث مي شود مرگ را فراموش كنم . بگذريم سفر بم از مسافرت هائي است كه هيچگاه آن را فراموش نمي كنم . غمگين ترين لحظات من در اين سفر لحظه اي است كه همراه فرشيد و محمد رضا ( راننده اي كه اهل بم است ) به گورستان بم مي رويم . لحظات بسيار غريبي است . غريب نه به معناي اينكه با آن نسبتي نداشته باشم بلكه به معناي غربت ميان مردگاني كه با زبان كافور با من صحبت مي كنند . فرشيد عكس مي گيرد . پيرزني با بيل خاك دختر ، داماد و نوه هايش را درست مي كند . نمي دانم براي چه خاك ها را هي بالا و پايين مي ريزد . فكر مي كنم زندگي مثل گودال باريكي است كه تو هميشه در آن دنبال چيزي مي گردي ولي نه نمي گردي دور خودت چرخ مي زني و در اين ميان همه مي چرخنند من تو فرشيد روزگار و . . . پير زن بيل مي زند و آرام آرام با خود نجوا مي كند انگار به دنبال چيزي مي گردد نمي دانم اين خاك چه چيزي جز عزيزانش دارد كه او خاك ها را بالا و پايين مي ريزد گفتم كه همه دنبال چيزي مي گردند حتي پيرزن كه فرزندانش را گم كرده است و باز نمي دانم شايد مرده ها هم به دنبال چيزي مي گردند كه در خاك چشم گذاشته اند ياد شعر سهراب مي افتم و قضاوت باقي قضايا با تو است .

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجيره نيست

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 13:47  توسط بکتاش آبتین  |