یه کاپشن گرم پوشیدم و کلاه ام را تا بیخ گوشم کشیدم پایین . هواخیلی سرد است وبقول سولماز: ( دندان سرمایی من می لرزد ) .می خواستم دوشنبه ای که گذشت مطلب تازه ای بنویسم اما چون در تهران بودم ، گرفتاری روزمره امان نداد تا بتوانم وبلاگم را به روز کنم .الان هم این چند خط را داخل یک کافی نت در تبریز می نویسم .حتمن می پرسید در تبریز چه کار می کنی ؟ من از امروز، مدت ۲هفته در تبریز برای ساخت یک فیلم مستند به کارگردانی دوست هنرمندم آقای محمداحسانی حضور دارم .دراین پروژه من بعنوان دستیار کارگردان مشارکت خواهم کرد .
این هم آخرین اخبار از بکتاش آبتین .بقیه ی خبرها را هفته ی بعد می خوانید . با یک شعر کوتاه ، از شما خداحافظی می کنم .
( پستانک )
دنیا را
در گهواره ای کوچک تکان می دادم
برای خودم گریه می کردم
لالایی می خواندم
و پستانک
اولین دروغی بود که زمزمه می کردم !