( هرمز علي پور )
بهار خانه ي ساده
رنگ بهار هنوز نيامده است اينجا
تا بخواهی دیوانگی ولی به کوچههاست
و من نمیدانم چه بنویسم
از بس که تنهایم
و من
پراکنده نیستم
نیستم اصلا" ا
که پراکنده یا به سامان باشم
و فقط میدانم در گریههایم دستهایی است
و بدجوری عادت به تو دارم
مثل زبان مادری
و تا بیایم از دستِ یادهایت بیاسایم میمیرم
و حالا بگو این تصویر چندم یک خانهی ساده است
چند کتاب آشفته
چند شعر ناتمام
و عکسهایی که مردهی آلبوماند
و سرنوشتی که من دعوت نکردهام از او
باز مثل زبان مادری
یا تولدم
یا عشق
یا
........................................
( بهزاد خواجات )
فرض
فرض اول این است
که بعد از خواندن این شعر
میمیرم از عسلی بر گونههای کسی
گونههای چه کسی، حالا بماند....ا
فرض دوم هم این که
کفتار با نگاه کردن به خود
سیر سیر میشود
سیر از چه چیز، این هم بماند
ولی بی فرض سوم فرض کنید
که من اصلا" فرضی اینجا نچیدهام
و داغُم سی لبونت
قانون نبوده که رعایتش نکنیم
و بازهم در مایهی ماهور
حالا بماند، بماند حالا
که این صاعقه، قندیل بسته
بر دایرهای که میگویند
یک بیسکویت کرمدار است
که تو در قرن تازه خواهی خورد
وگرنه، نمیگویم فرضی نبوده، اما
کلاست هم منو کشت
اول یک جملهی شرطی بود که نشد
نشد که تو در همان تلفن بگویی، عزیزم! ا
و من از خنده سر بروم
که حالا بماند، بماند تا من
از قورباغهی روی تک پوشت آدم شوم .
........................................................
ا
فرامرز سه دهي
( اين پنجره را من به تو مي رسم )
پنجره را باز بگذار هم
تا من دوباره چشم هاي تو را
بنويس يك سال پير مي شوم
چهل به علاوه ي يك پنجره را باز
بگذار بسته نمانم كه
كجاي اين جاده را ببوسمت
مرا از تو دور مي كند لعنتي !
گل – دان ها را فراموش هم نكن
تا اين پنجره را تو باز بگذاري
تشنه ام هنوز من
عصا مي شوم و
پشت ام را خميده راه مي روي
پنجره را باز بگذار لطفن
خنده هاي تو آفتاب مي خواهد
من هم كه با عينك شماره ي شش
كجا مي توانم ببويمت
ديگر ؟
......................................................
داريوش معمار
( در شريان جنگ ها )
رو
در رو
اينطور شعر مي گوييم ما
وقتي حادثه دست هايش را
گلوله مي كند و بر قلب ها
فرود مي آيد
پشت
به پشت
اينطور افتاده بوديم ما
در ميدان جنگ
وقتي كسي با صداي بلند
سرودهاي حماسي ار بلند گو برايمان
پخش مي كرد / همچنان
كف
از كف
گشوده نمي شود اما براي ما
جز اندكي طعم شور آبها از كناره ي چشم
وقتي عكس هايمان را رهگذران در بلوارها
مرور مي كنند هر روز
..................................................
( بكتاش آبتين )
شناسنامه ي خلوت
پاره خط هايي سياه
وچلواري سفيد بر خاطره ها !
مهر با طل بر شناسنامه اي خلوت
كوچه را شلوغ مي كند !