تبليغاتX
کیش و مات
 

 

سلام/ حال همه ی پرنده ها خوب       است/  فقط خیال کوچ پرستوها / گاهی / دستمالم را مرطوب می کند / حالا       حتمن باید از چیزی بنویسم / مثلن خاطره ای ـ رویایی / ویا حتا گلا یه ای/ اما       تا یادم نرفته بنویسم / زمین اینجا کنار من نشسته/  وپاهایش را به       اندازه ی تمام گلیم های جهان / درازتر کرده ! / ومن چقدر نگرانم/ بگذریم/       حالا اگر قرار باشد/  همه ی چیزها را همان طوری که هست / بنویسم/        باید بنویسم / دریا تا بالای قوزک پای من دریاست / و آسمان/  درقیل وقال       پرنده های مهاجر گیج می خورد / ومن چقدر نگرانم/  آه        دریا   موج  / دریا   موج   / دریا           . . . /این حرفها را تا همیشه تکرار کن   / و اصلن       فکر نکن که روزی من /  روی ساحل شنی نوشته بودم / موج ها هیچ جایی نمی       روند/  فقط همدیگر را هل می دهند ! / ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود       و / من که یاد گرفته بودم / دیگر نگران نباشم/ وشب خواب دیده بودم /        دنیا/ به اندازه ی کفش های من  کوچک بود ! /       وبود

 
   

 گوش های سنگینی دارم
  با  من
  با زبان سنگ
  حرف  بزن  !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 12:7  توسط بکتاش آبتین  | 


   

( مسافرم )

وصدای ضرب آهنگ کفش هاش

حافظه ی آسفالت را زیر پا گذاشت

( مسافری ؟ )

برگردم که چه ؟

که بگویم آری وبپرسد کجا

وبگویم از باد به بادبان ؟ !

(    فلسفه می بافی

حتا اگر ماه را

با مداد سیاه هم بنویسی   می درخشد ! )

پیرمرد

دندان مصنوعی اش برق می زند

ودست در دست عصا

ازجوی باریکی نمی تواند   بپرد

در ادامه در گوش موزاییک ها

نت های محزونی باقی می ماند !

 ( نگفتی مسافری ؟ )

باید حتمن صادقانه دروغ بگویم

چند بام آن طرف تر

ماه را بر بند پهن کرده ام

نگران پلنگی هستم

که از ناخن هاش رویای ماه ...

(  هذیان نگو        پرسیدم مسافری ؟ )

نه  سنگی سنگین ام   که درون خود افتاده ام !

آن سو تر پیرمرد   برای پریدن از جوی باریک ...

 ( پسرم

نهال بخت برگشته یعنی    عصا  !

بالش کسی باش

که از خستگی بر سینه ات سربگذارد

نه شکم سیری ! )

وصدای بریده بریده ی نت های محزونی 

  بر موزاییک ها

پرسیدم مسافری ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 8:0  توسط بکتاش آبتین  | 


   

 
 پسرم تو اگر بزرگ شدی
 شب
در صورت هیچ عابری
چراغ قوه نینداز  !
هیچ کس را
با انگشت صدا نکن !
گوش کن پسرم
در  داشبورد
 دنبال ذهن کسی نگرد  و
صدای هیچ کس را نشکن  !
برادر با چه زبانی بگویم
در صندوق عقب این فولکس
بمب نیست
موتور است  !
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 10:47  توسط بکتاش آبتین  | 


   

دوستان عزیزم سلام
مدت ها پیش در پرشین بلاگ وبلاگی ساختم اما جز یک شعر و یک پیغام هیچ وقت نتوانستم در آن چیزی بنویسم .(شما فکر کنید چون رمز وبلاگم را فراموش کرده بودم نوشته ی دیگری به آن اضافه نشد.)
البته شاید گم کردن رمز بهانه ای باشد ٬ که هست .اما بعد ها گرفتاری های دیگر وروزمره گی های دیگرتر اجازه نداد تا به لطف دوستانی که محبت کرده بودند و پیغام گذاشته بودند پاسخی بدهم .
حالا تقریبن دوسال از آن روزها می گذرد ومن یک بار دیگر آمده ام تا رفیق نیمه راه ٬ ن باشم ؟ در هر حال می توانید روی انگشت های من حساب کنید . با شعر ی قدیمی مهمان من باشید .
شب
روی تخت من دراز کشیده
هی از تو حرف می زند
این ساعت بی حوصله هی حرف می زند
هی زبانش می گیرد
مرا کشت تا بگوید    صبح !
آی رویای چند ساله ی شب های تاریک
تو نیمه ی ماه ی  بودی
که دریا چروک ات کرده بود !
با  توام
رویای غرق شده ی من
تمام صدف ها
در آغوش تو خواب مروارید می بینند !
یادت باشد  که من
تنها پیشانی ات را بوسیدم
در رویایی     دور  !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 19:0  توسط بکتاش آبتین  | 


   

بایادی از سید علی صالحی وسلام قدیمی ترش

 سلام

حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستوها

گاهی دستمالم را مرطوب می کند

حالا حتمن باید از چیزی بنویسم

مثلن خاطره ای ـ رویایی

 ویا حتا گلایه ای

اما تا یادم نرفته بنویسم

زمین اینجا کنار من نشسته

وپاهایش را به اندازه ی تمام گلیم های جهان درازتر کرده !

ومن چقدر نگرانم

بگذریم حالا اگر قرار باشد

همه ی چیزها را همان طوری که هست بنویسم

باید بنویسم

دریا تا بالای قوزک پای من دریاست

و آسمان

درقیل وقال پرنده های مهاجر گیج می خورد

ومن چقدر نگرانم

آه  دریا   موج   دریا   موج   دریا    . . .

این حرفها را تا همیشه تکرار کن

واصلن فکر نکن که روزی من

روی ساحل شنی نوشته بودم

موج ها هیچ جایی نمی روند

فقط همدیگر را هل می دهند !

ودریا که حرف های مرا پاک کرده بود و

من که یاد گرفته بودم دیگر نگران نباشم

وشب خواب دیده بودم

 دنیا به اندازه ی کفش های من

کوچک بود !

وبود .

برگرفته از مجموعه ی ( مژه ها  چشم هایم را بخیه کرده اند  )

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 9:39  توسط بکتاش آبتین  |